بعد از مدتها یه روز یه کم خوب داشتم ، (البته بماند که گاهی اوقات خودم شادی رو از خودم می گیرم.)
با یه اکیپ متفاوت رفتیم کوه ، آدمهای بهتر و شاید یه نفر که بشه دوست نامیدش.
ومن از همیشه احساس آزادی بیشتری داشتم . به خصوص اینکه یک ماه منتظر تمام شدن ماه رمضان بودم تا بتونم دوباره از آرامش کوه و هوای پاکش لذت ببرم.
شایدم علتش دوباره دیدن یه نفر بود. هرچند که باز هم باهاش دعوام شد. همیشه خودش می گفت ما همه رهگذریم. اما اون کسیه که اومد تو زندگیه من و شاید دیگه هیچ وقت نره .هر چند کلمه رفتن رو بیش از همه از اون شنیدم.
به قول اون « آدمها عشق می ورزند، عشقشون رو به نفرت تبديل می کنند و بعد دوباره عشق می ورزند» اما من این بار دیگه نمی خوام متنفر بشم ، هر چند اون خیلی سعی کرد و خیلی با من جنگید اما من هم امیدوارم و سعی می کنم که این عشق همیشه یه عشق بمونه . هر چند فاصله عشق از تنفر تار مویی بیش نیست اما با وجود همه سختی هاش این بار دیگه نمی خوام بزارم این عشق مثل دفعه قبل به نفرت بدل شه . می خوام مثل یه راز برای همیشه تو قلبم نگهش دارم ، ناب ، پاک و بدون ريا . می خوام کسی ازش خبر نداشته باشه ،خوشحالم، این چیزیه که هیچ کس نمی تونه ازم بگیره. می تونم این احساس رو تا تا وقتی از این دنیا می رم با خودم داشته باشم و مرگ... چقدر جذابه. ( اما شاید این هم یه جور تنفر از این دنیا و زندگی باشه و من که می خواستم با نفرت از این دنیا نرم پس بهتره به مرگ فکر نکنم) باز هم هر چند...
آره انسان موجود عجیبی است.
................................................................................................................
* یعنی روز خوبی داشتم و خوشحال بودم ، این طوری نوشتم . اگه غمگین بودم چی می نوشتم؟
اشکال نداره می گن همیشه انسانهای بزرگ غمهای بزرگ دارند.![]()