تبليغاتX
خاطرات تنهایی

 

به هر کجای جهان که بگريزی ،

من در تمامی جغرافیای زمین ،

با جسم عاشق خویش جاده می شوم

تادر جای پای تو عاشقانه قدمگاه شوم.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 23:19 توسط الناز |

 

لحظات را به انتظار نشستن

آن هم به انتظار بازگشت عزیزی به خانه

سخت است و دیر گذر

کاش هیچگاه منتظر بازگشتش به خانه ای بزرگتر نباشم

که بسی سختر است

بسی سخت تر .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 0:49 توسط الناز |

 

شاد بودن هنر است

 شاد کردن هنری والاتر،

 شاد بودن هنر است

گر به شادی تو دل های دگر شاد شود،

بی غمی عیب بزرگی است

که دور از ما باد.

      

                        «ژاله اصفهانی»

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 19:1 توسط الناز |

 

توی نوشته قبلیم اشارۀ کوچکی به اخراجی ها کردم چون خبری که الان میخوام بنویسم توی ذهنم بود:

این فیلم که خیلی سروصدا کردو فروش خوبی داشت و از نظر من قشنگ بود بر اساس واقعیت ساخته شده ، یعنی شخصی به نام « مجیدسوزوکی» با این سرگذشت وجود داشته و خانوادۀ او هم بعد از ساخته شدن این فیلم از عواملش شکایت کردن.

 

«به نقل از روزنامه همشهری

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 18:56 توسط الناز |

 

امروز یه خبر وحشتناک شنیدم ، خبری که با شنیدنش اول  اشک توی چشمم جمع شد و بعد از تلخی ماجرا پشتم لرزید و با فکر کردن به عمق فاجعه ... (احساسمو نگم بهتره)

و اما خبر:

یک کارخانه کنف بافی توی رشت از بخش دولتی به بخش خصوصی واگذار شده و تعداد زیادی فکر می کنم نزدیک به 4000نفر از کارگران آن اخراج شدند.یکی از کارگرها، مردی 40 ساله بوده که یک ماه دنبال کار گشته و پیدا نکرده ،در حالی که از همه جا رانده شده و کاملا" ناامید و هیچ پولی در جیبش نمانده بوده از یکی از دوستانش 200 تومن قرض می کنه ، با اون یه طناب می خره و نیمه شب گذشته خودشو جلوی در کارخونه دار می زنه....

چی باید گفت؟چی می شه گفت؟ چه کسی مسئوله؟ چه کسی می خواد تو اون دنیا جواب مرگ یه انسان بی گناهو بی پناهو بده؟ کاش می شد توی این دنیا هم از اونهایی که بدون در نظر گرفتن عواقب تصمیمشون ، تصمیم میگیرنو اجرا می کنن بازخواست کرد.این مملکت به کجا می خواد برسه؟وقتی که توش هر روز با شنیدن یه خبر احساس نا امنی می کنی ، وقتی که باید همش بترسی از اینکه مبادا روزی کارتو ازت بگیرن یا حتی از خونه خودت اخراجت کنن؟(اخراجیها) ، ترس از آینده این کشور و زندگی خودم گلومومثل یه بغض  پر کرده ، بغضی که با هیچ گریه ای خالی نمیشه ، بغضی که زندگی اون مرد رو برنمیگردونه و شاید خوشبختی رو به خانوادش نیز، بغض دلتنگی ، بغض آینده....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 18:54 توسط الناز |

 

 بیست و سه  سال کم نیست برای با هم بودن،

از هم یاد گرفتن ، صمیمی بودن ، دوست بودن، همدردی کردن، فهمیدن همدیگر، حمایت کردن از هم، محبت کردن و محبت دیدن،خاطرات مشترک آفریدن ، به هم عادت کردن، وابسته شدن و دوست داشتن کسی.

بیست و سه سال کم نیست برای دوست داشتن دوستی به نام پدر زیر سقف جایی به نام خانه .پدری  با روحی بزرگ ،قلبی پر احساس، دستانی نوازشگر و چهره ای مهربان، که همیشه کنارت بوده ، همیشه سعی کرده درکت کنه و بیش از یک پدر بهت کمک کنه. پدری که بیست و سه سال با صدای سازش خوابیدی و بیدار شدی، ده سال با شعراش دفتر شعرتو پر کردی و هر شب همه اخبار جهانو از دهانش شنیدی، پدری که هم دوست بود ، هم یک هم بازی و هم معلم.

معلمی که بهم مهربونی ، پشت کار، صداقت ، شجاعت ، و امید داشتنو یاد داد ، پدری که با بودنش زندگیم پر بود و با رفتنش هیچ چیز نتونست خالی وجودمو پر کنه.

 

اما  یک سال و نیم کمه برای فراموش کردن این همه،

 برای فراموش کردن یه کوچ غریبانه ، یه رفتن بدون خداحافظی ،یه غم سنگین، یک سال و نیم کمه واسه فراموش کردن جای خالی یه بزرگ قدیمی ، واسه التیام یه زخم عمیق،واسه پر کردن خالیهای زندگیت ، واسه فراموش کردن گرمای یه دست مهربون، ریتم قدمهای همیشگی و صدای خنده های یه نفر. یک سال و نیم کمه،کمه واسه فراموش کردن درد بی پدری که هر جمعه تو قلبم می کوبه، واسه کنار اومدن با دلتنگی ای  که هر لحظه همراهمه و اشکی که هر لحظه تو چشمامه...

یک سال و نیم کمه برای فراموش کردن تلخی درد پدرومن همه کمم برای وارث  این درد تلخ بودن و تنها،

تنها ی تنها......

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 22:39 توسط الناز |

 

چه سرنوشت تلخ غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

                                                           تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

 

    

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:39 توسط الناز |

حس غریبی است دوست داشتن و خواستن کسی

 با تمام وجود

 

و غریبتر از آن شنیدن ودیدن و چشیدن انکار عشق

 

بیش از این مرا توان اعتراض نیست. 
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 13:15 توسط الناز |

سلام

اولین پستم تقدیم به همه کسانی که مهر ورزی رو ازشون یاد گرفتم.

من فکر می کنم پس هستم (دکارت)

من طغیان میکنم پس هستم(کامو)

مهر می ورزیم...

جام دریا از شراب بوسه خورشید لبریز است،

جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،

خیال انگیز!

ما ،به قدر جام چشمان خود، از افسون این خمخانه

 سرمستیم

در من این احساس: مهر می  ورزیم، پس هستیم!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:33 توسط الناز |