تبليغاتX
خاطرات تنهایی
 

اونی که دوسش داشتم عوض شده...

دیگه خوب من نیست

تلخ بود چشیدن این موضوع

اما خودم خواستم  خودم روندمش

حقمه فقط همین...

 

اونی که می خواستی تو غبارا گم شد

مرغی شد و پشت حصارا گم شد

اسم تو رو رو بال مرغا نوشت

رو کنده سبز درختا نوشت

یه روز که بارون می اومد بهش گفت

یه روز دیگه رو موج دریا نوشت

دریا با موجاش اونو از خودش روند

مرغ هوا گم شد و اونو گریوند

اونی که می خواستی تو غبارا گم شد

مرغی شد و پشت حصارا گم شد

اسم تو رو رو بال مرغا نوشت

رو کنده سبز درختا نوشت

باد اومد و تو جنگلا قدم زد

اسم تو رو از همه جا رقم زد

ببین جدایی چه به روزش آورد

چه سرنوشتی که براش رقم زد

اونی که می خواستی تو غبارا گم شد

مرغی شد و پشت حصارا گم شد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:11 توسط الناز |

سلام به همه

این مدت بلاگفا قابل دسترسی نبود و بنابراین آدرس وبلاگهای دوستان هم در دسترس من نبود. به همین دلیل از همه دوستان معذرت می خوام که این مدت حضور نداشتم. خوشحالم که بلاگفا دوباره باز شده .منتظر مطالب من باشید.

دوستون دارم

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 13:43 توسط الناز

کاش گل بودی

تا تورا در باغچه می کاشتم

کاش خواب بودی تا می نشستی هرشب

روی چشمان خیسم

کاش نبودی اینها

کاش تنهایی بودی

تا هر لحظه کنارت بودم!

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:44 توسط الناز |

 

ترانه علیدوستی: « یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه»

۱-این فیلم با یک موضوع ساده آنقدر جذاب ساخته شده که ۲ ساعت تماشاگر رو روی صندلی میخکوب میکنه.

۲- بازیگردانی فوق العاده بود .هر چند بازیگران سرشناسی توی این فیلم بودند اما  از بازیگران گمنام و  حتی بچه ها هم به خوبی بازی گرفته شده.بازیگران آنقدر طبیعی بازی می کنند که تماشاگر رو با خودشون همراه می کنند و به فضای فیلم میبرند و لحظاتی حس میکنی که همه چیز واقعیه و از یاد میبری که در سالن سینما هستی.

۳- قراره این فیلم درفرانسه  در۲۰  سالن سینما- درآمریکا  در۱۰۰ سالن  و نیز در دوبی پخش شود.

۴- به نظرتون تلخی بی پایان و پایان تلخ چی می تونه باشه؟

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:59 توسط الناز |

 

یه قصه قدیمی  ، یه قصه گوی خسته

وقتی بابا نداری نوشتنش رو تخته

چه سخته

وای بابا ندارم بابام چشماشو بسته

بابا چشماتو باز کن

ببین قلبم شکسته

چه سخته

نوشتن بابا رو تخته

خدا بابام نمرده بابا اهل نبرده

یه گوشه ای میمیرم اگر که برنگرده

بابا چشماتو بازکن

بابامنو نگاه کن

ببین دلم شکسته

بابا لباتو باز کن

بابا منو صدا کن

بابا منو نگاه کن

بابا چشماتو باز کن

آب ، بابا

چه سخته نوشتنش رو تخته

وقتی بابا نداری گفتنش هم چه سخته

آب ، بابا خدافظ

رفتی بابای خوبم؟

می خوام برم رو خورشید عکس تو رو بکوبم

آب ، بابا چه سخته وقتی بابا نداری

چه سخته، چه سخته...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 9:59 توسط الناز |

 

                  http://www.4shared.com/file/113836009/c998b195/NEDA.html

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 9:21 توسط الناز |

بیانیه مهم موسوی: من پیروز شدم

به نام خدا

مردم شریف ایران

ضمن تشکر از حضور پر شور و استقبال گسترده شما از انتخابات ریاست جمهوری، به اطلاع می‌رساند طبق گزارش‌ها و مستندات واصله علی رغم تخلفات و کارشکنی‌های متعدد و نارسایی‌های گسترده، مستندات واصله حاکی از آن است که رای اکثریت قاطع مردم متوجه این خدمت‌گزارشان بوده است.

از مسوولان امر می‌خواهم در شمارش آراء نهایت دقت را بنمایند و اعلام می‌کنم در غیر این‌صورت از همه امکانات قانونی برای احقاق حقوق حقه ملت ایران اقدام خواهم کرد.

همین‌جا فرصت را مغتنم می‌شمارم و از ملت شریف ایران می‌خواهم آماده برگزاری جشن پیروزی در شامگاه میلاد بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) باشند.

میرحسین موسوی

 

و بعد....

 

در روز روشن به شعور ملت ایران توهین شد.

در روز روشن سایتهای فعال و منتقد فیلر شده و تا این لحظه 48 ساعت است که ارتباط از طریق اس، ام، اس را نا ممکن کرده اند.

در روز روشن دانشجویان را پشت درهای دانشگاه زندانی کردند تا به خیل معترض در خیابانها نپیوندند.

( چون به قول حضرات قشر دانشجو" نماینده قشر روشنفکر و آینده ساز مملکت ماست" حقش است که زندانیش کنیم.)

درروز روشن برای متفرق کردن جمعیت خشمگین و دلشکسته از گاز اشک آور استفاده شد و رهگذران و رانندگان خارج از جمعیت معترض هم از آن بی نصیب نماندند.

در روز روشن وقتی موفق نشدند فریاد تقلب ، تقلب مردم را خاموش کنند به آنها تیر اندازی کردند و آب از آب تکان نخورد.

 متأسفم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:4 توسط الناز |

 

دیگر سکوت وتنهایی التیام زخمهایم را نمی دهد

شکستن این حصار ، شوق رهایی را به من باز خواهد گرداند

مرا پرواز دهید به باور بودن

این منم دختری سرشار از امیدهای باور نکردنی!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 11:1 توسط الناز |

 

بسترم

صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:27 توسط الناز |

 

اگر ردپای نگاه تو را باد وباران از این کوچه جارو نمی کرد

و می شد به رسم امانت گلی را به دست زمین داد

و از آسمان پس گرفت

اگر خاک کافر نبود

اگر خاک روی حقیقت نمی ریخت

اگر حرفهای دلم بی اگر بود

اگر فرصت چشم من بیشتر بود

اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم

تورا می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم

چرا یک نفر هم که می خواد درست کار کنه - درست باشه سرش به کار خودش باشه بقیه نمیزارن؟ مانعش میشن و اونا باهاش کار دارن؟ چرا ماها نمی تونیم پیشرفت همدیگر رو ببینیم؟

اصلا" چرا من همیشه از همه چی شاکیم؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 22:36 توسط الناز |

 

هر بار که می آید ،خوشحال می شوم ،حسی عجیب به من می گه :این بار فرق

 می کنه.این بار همه چی  قشنگه،این بار دستهایم خالی نمی ماند ،دیگر قلبم تنها

  نمی ماند و چشمانم دیگر خیس نخواهند شد.

اما دیشب وقتی تو در خواب ناز بودی ،ندیدی خالی دستهایم را،قلب خسته ام را و

چشمانم را که بی تو لبریز بودند

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 18:49 توسط الناز |

 

این بلوتوث رو  حتما"خیلی هاتون شنیدین دیدم گذاشتنش اینجا خالی از لطف نیست:

اینم لینک صوتی این شعره که اگر خواستید می تونید دانلودش کنید:( البته با تشکر از دوست خوبی که  زحمت این لینکو  کشید)

http://www.4shared.com/file/63523570/d74fa87e/__online.html?s=1

یه شب که من حسابی خسته بودم           

همین جوری چشامو بسته بودم

سیاهی چشام یه لحظه سر خورد

یه دفه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبرا شده

محکمهء الهی برپا شده

خدا نشسته مردم از مردم و زن

ردیف ردیف مقابلش وایسادن

چرتکه گذاشته و حساب می کنه

به بنده هاش عتاب خطاب می کنه

می گه چرا این همه لج می کنید

راهتونو بی خودی کج می کنید

آیه فرستادم که آدم بشید

با دلخوشی کنار هم جمع بشید

دلای غم گرفته رو شاد کنید

با فکرتون دنیا رو آباد کنید

عقل دادم برید تدبر کنید

نه اینکه جای عقلو کاه پر کنید

من بهتون چقدر ماشالا گفتم

نیافریده باریکلا  گفتم

من که  هواتونو همیشه داشتم

حتی یه لحظه گشنتون نزاشتم

اما شما بازی نکرده باختید

نشستید و خدایی جعلی ساختید

هر کدوم از شما خودش خدا شد

از ما و آیه های ما جدا شد

یه جو زمینو این همه شلوغی

این همه دین و مذهب دروغی

حقیقتا" شماها خیلی پستید

خر نباشید گاو رو نمی پرستید

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد

بلند بلند هی صلوات فرستاد

از اون قیافه های حق به جانب

هم از خودی شاکی هم از اجانب

گفت:  چرا هیشکی روسری سرش نیست؟

پس چرا هیشکی پیش همسرش نیست؟

چرا زَ نا اینجوری بد لباسن؟

مردای غیرتی کجا پلاسن؟

خدا بهش گفت: بتمرگ حرف نزن

اینجا که فرقی ندارن مرد و زن

یارو کنف شد ولی از رو نرفت

حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش می چرخن نمی دونم چشه

آهان می خواد یواشکی جیم بشه

با شکمی شبیه بشکه نفت

یهو سرش رو پایین انداخت و رفت

قراولا چندتا بهش ایست دادن

یارو وانیساد تا جلوش وایسادن

فوری در آورد واسشون چک کشید

گفت ببرید وصول کنید خوش باشید

دلم برای حوریا لک زده

دیر برسم یکی دیگه تک زده

اگه نرم حوریه دلگیر میشه

تو رو خدا بزار برم دیر میشه

قراول حضرت حق دمش گرم

با رشوهء خیلی حروم نشد نرم

گوشای یارو رو گرفت تو دستش

کشون کشون برد و یه جایی بستش

رشوه حاجی رو ضمیمه کردن

توی جهنم اونو بیمه کردن

حاجیه داشت بلند بلند غر می زد

داشت روی اعصابا تلنگر می زد

خدابهش گفت: دیگه بس کن حاجی

یه خورده هم حبس نفس کن حاجی

این همه آدم رو معطل نکن

بگیر بشین این همه کَل کَل نکن

یه عالمه نامه نخونده مونده

تازه هنوز کرات دیگه مونده

نامهء تو پر از کارای زشته

کی به تو گفته جات توی بهشته؟

بهشت جای آدمای باحاله

ولت کنم بری بهشت؟ محاله!!

یادته که چقدر ریا می کردی

بنده های مارو سیا می کردی

تا یه نفر دور و برت می دیدی

چقدر« وَلضّالین » رو می کشیدی

این همه که روضه و نوحه خوندی

یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟

خیال می کردی ما حواسمون نیست؟

نظمو نظام هستی کشکی کشکی است؟!!

هر کاری کردی بچه ها نوشتن

می خوای برو نیگا بکن تو زونکن

خلاصه وقتی یارو فهمید اینه

بازم درست نمی تونست بنشینه

کاسه صبرش یه دفه سر می رفت

تا فرصتی گیر می آورد در می رفت

قیامته اینجا عجب جائیه

جون شما خیلی تماشائیه

از یه طرف کلی کشیش آوردن

کشون کشون همه رو پیش آوردن

گفتم اینا رو که قطار کردن

بیچاره ها مگه چیکار کردن؟

مأ موره گفت: می گم بهت من الآن

مفسد فی الأرض که می گن همینان

گفت: اینا بهشت فروشی کردن

بی پدراخدا رو جوشی کردن

به نام دین حسابی خوردن اینها

کفر خدا رو در آوردن اینها

بدجوری ژاندارکو اینا چزوندن

زنده توی آتیش اونو سوزوندن

روی زمین خدایی پیشه کردن

خون گالیله رو تو شیشه کردن

اگه بهش بگی کلاتو صاف کن

بهت می گه بشینو اعتراف کن

همیشه در حال نظاره بودن

شما بگو اینا چی کاره بودن؟

خیام...، یه بطری هم تو دستش

رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش

حاجی بلند شد با صدای محکم گفت:

این آدم باید بره جهنم

خدا بهش گفت: تو دخالت نکن

به اهل معرفت جسارت نکن

بگو چرا به خون این هلاکی

اینکه نه مدعی داره نه شاکی

نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو

نه عربده کشیده و نه چاقو

نه مال این نه مال اونو خورده

فقط عرق خریده رفته خورده

آدم خوبیه هواشو داشتم

اینجا خودم براش شراب گذاشتم

یهو شنیدم ایست خبر دار دادن

نشسته ها بلند شدن وایسادن

حضرت اسرافیل از اونور اومد

رفت روی چارپایه و چند تا صور زد

دیدم دارن تخت رَوون میارن

فرشته ها رو دوششون میارن

مونده بودم که این کیه خدایا

تو محشر این کارا چیه خدایا

فکر می کنید داخل اون تخت کی بود؟

الآن می گم یه لحظه اسمش چی بود؟

همون که کاراش عالی بود

اونی که تو دنیا مثل توپ صدا کرد

همون که این لامپا رو اختراع کرد

همون که کاراش عالی بود اون دیگه

بگید بابا توماس ادیسون دیگه

خدا بهش گفت دیگه پایین نیا

یه راس برو بهشت پیش انبیا

وقتو تلف نکن توماس زود برو

به هر وسیله ای اگر بود برو

از روی پل نری یه وقت می افتی

می گم هوایی ببرند و مفتی

باز حاجی ساکت نتونست بشینه

گفت که مفهوم عدالت اینه؟

توماس ادیسون که مسلمون نبود

این بابا اهل دین و ایمون نبود

نه روضه رفته بود نه پای منبر

نه شمر می دونست چیه و  نه خنجر

یه رکعتم نماز شب نخونده

با سیم میماش شب رو به صبح رسونده

حرفای یارو که به اینجا رسید،

خدا یه آهی از ته دل کشید

حضرت حق خودش رو جابه جا می کرد

یه کم به این حاجی نیگا نیگا کرد

از اون نگاهای عاقل اندر

سفیهشو باید بیارم اینور

با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود

خطاب به بنده هاش دوباره فرمود:

شما عجب کله خرایی هستین

بابا عجب جونورایی هستن

شمر اگه بود آدولف هیتلر هم بود

خنجر اگر بود« روولور» هم بود

حیفه که آدم خودشو پیر کنه

و سوزنش فقط یه جا گیر کنه

می گید توماس من مسلمون نبود

اهل نماز و دین و ایمون نبود

اولا" از کجا می گید این حرفو

در بیارید کله زیر برفو

اون منو بهتر از شما شناخته

 دلیلشم این چیزایی که ساخته

درسته گفته ام عبادت کنید

نگفته  ام به خلق خدمت کنید؟

توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده

دنیارو  هم کلی قشنگ کرده

من یه چراغ که بیشتر نداشتم

اونم تو آسمونا کار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نمی دونی چقدر کمک به من کرد

تو دنیا هیشکی بی چراغ نبوده

یا اگرم بوده تو باغ نبوده

خدا برای حاجی آتش افروخت

دروغ چرا یه کم براش دلم سوخت

طفلی تو باورش چه قصرا ساخته

اما به اینجا که رسیده باخته

یکی میاد یه هاله ای باهاشه

چقدبهش میاد فرشته باشه

اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم

دهانشو آورد کنار گوشم

گفت تو کَلَت پر قرمه سبزی است

وقتی نمی فهمی بپرسی بد نیست

اونکه نشسته یک مقام والاست

مترجمه، رفیق حق تعالی است

خود خدا نیست ، نمایندشه

مورد اعتمادشه، بندشه

خدای «لَم يَلد» که دیدنی نیست

صداش با این گوشا شنیدنی نیست

شما زمینیا همش همینید

اونور میزی رو خدا می بینید

همین جوری می خواست بلند شه نم نم

گفت که پاشو  باید بری جهنم

وقتی دیدم منم گرفتار شدم

دادکشیدم یه دفه بیدار شدم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 21:41 توسط الناز |

 

این روزا یا یهتره بگم این شبا من هم خدا رو نزدیکتر حس میکنم  خدایی که زیر و بمه وجودمو می دونه  واسه همین پیشش شرمندم خدایی که حسش این روزا همش بهم تلنگر می زنه و می گه:

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شبوها

پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب

روی قانون گیاه...

(سهراب)

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:58 توسط الناز

 

 ای دوست لبهایت تلاوت محبت

چشمهایت بارانی بهارانه

پایان خشکسالی دلها

دستهایت به سخاوت همه خورشیدها

دلت سر سبزتر از تمام صنوبرها

تو به آسمان از همه نزدیکتری

دعا کن اندکی به جای تو باشم

آنگاه

سیر تمامی کهکشانها نیز برایم دشوار نخواهد بود

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:38 توسط الناز |

 

دوره ارزانی است

شرف اینجا ارزان

تن عریان ارزان

آبرو قیمت یک تکه نان

و دروغ از همه چیز ارزانتر

و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت انسانها

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11:38 توسط الناز |

 

جمعه 28/4/87 دو روز بعد از روز پدر همراه خانواده به بهشت زهرا رفتم. بعد از یاد پدر ، همه با هم به توافق رسیدیم که به قطعه هنرمندان هم سری بزنیم. آخه اون روز صبح خبر فوت خسرو شکیبایی ما رو شوکه کرده بود. وقتی به ورودی قطعه رسیدیم . جمعیت زیاد مردم منو متعجب کرد. هیچ کدوم از قطعه ها اونقدر شلوغ نبود. از اینکه می دیدم مردم هنرمندان رو فراموش نکردند خوشحال شدم. بعد از شلوغی دومین چیزی که نظرمو جلب کرد شکل ظاهری سنگ قبرها بود: به جای عکس بر روی آنها کلید سل ، نت موسیقی،ساز ، دوربین فیلمبرداری و پرده سینما را حک کرده بودند و هر چه اسمهای روی سنگها ماندنی تر بود ، سنگها ساده تر و بی آلایش تر. با دیدن اسم بزرگان سینما، موسیقی و بعضا" شعر هم احساس خوبی داشتم چون خودم رو به اونها نزدیک حس می کردم ، هم احساس بدی  چون فکر می کردم شاید هیچ وقت هیچ کس نتونه جای بزرگانی مثل نواب صفا، بابک بیات، استاد تجویدی، استاد یا حقی، جهانگیر ملک ، خسرو شایگان، منوچهر نوذری ، رضا ژیان،... و جوانانی مثل پوپک گلدره و داود اسدی را بگیرد. اما نمی دانم چرا نتوانستم مزار کسانی همچون احمد شاملو، قیصر امین پور ، علی حاتمی ، رسول ملاقلی پور و خیلی از هنرمندانی که اخیرا" فوت شدند رو ببینم؟ ( نمی خواید بگید که اونها  هم مثل فروغ فرخزاد و مهدی اخوان ثالث و... در ظهیر الدوله آرام گرفتند؟!!) اصلا" قطعه به نظرم خیلی کوچک می اومد!!! شاید به خاطر این بود که این حس توی من باز بیدار شد که ما آدمها در برابر مرگ کوچیکمیو هیچ قدرت دفاع  از خودمون یا دیگران رو در برابر اون نداریم یا شاید به خاطر اینکه به نظرم تعداد هنرمندهایی که حداقل این چند سال اخیر فوت کردن خیلی بیشتر از تعداد سنگ قبرهایی بود که من اونجا می دیدم. نمی دونم به هر حال فرصت نبود و جمعیت زیاد هم نمی گذاشت که بیشتر از اون دنبال اسمهای آشنا که گاه یاد آور خاطرات آشنا برام بود بگردم. اما یه چیزی رو خوب می دونم  اونم اینه که تاثیری که همون چند دقیقه روی من داشت هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه .همین تأ ثیر بعد از یک هفته منو وادار به نوشتن کرد، نوشتن از اینکه دنیا پوچ تر از اونیه که به خاطرش دل همو بشکنیم و تنها چیزی که بعد از ما به یادگار می مونه نام نیک و یاد نیکه...................................................خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد .

پا نوشت: یه سنگ قبر با اسم و فامیل پدر بزرگم اونجا بود ولی باور کنید پدر بزرگم هنر مند نبود........................................................................... اینم میشه.

از بس شلوغ بود نتونستم از اون مزارهاعکس بگیرم در عوض...

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 21:33 توسط الناز |

 

در گذشت خسرو شکیبایی را به همه دوستدارانش تسلیت می گویم.

( مراسم تشییع و بزرگداشت آن عزیز فردا صبح  ۳۰/۴/۸۷ ساعت ۹ صبح در تالار وحدت برگزار می گردد)

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

                          هر کسی نغمه خود خواندو از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

                          خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 20:7 توسط الناز |

 

روح پدرم شاد که می گفت به استاد

                                   فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 13:40 توسط الناز |

...زندگی خالی نیست مهربانی هم هست

سیب و ایمان هم هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

( سهراب سپهری)

( یکی از دوستان این عکس رو برای من فرستاد و من با گذاشتن این پست می خوام ازش تشکر کنم.)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:59 توسط الناز |

 

وقتی به دوردست می نگرم ، تو را می بینم

و يک لحظه دوباره پشت درختهای همیشه بهار پنهان می شوی

صدایت می کنم، هیچ وقت قایم باشک را

دوست نداشته ام

همیشه لذت می برم از سک سک

وقتی تو را دوباره پيدا می کنم

هنوز هم می نالم

چون نمی دانم چه وقت لذت سک سک را

باز خواهم چشید!

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:22 توسط الناز |

 

نمی دانم چند نفر از شما با این اسم آشنایی دارید. من او را با کتاب"  بار دیگر شهری که دوست می داشتم" شناختم. کتابی لطیف،  جذاب و سر شار از معانی انسانی. کتابی که آنچنان زیبا نوشته شده بود که مرا وادار کرد دوبار دیگر نیز آن رابخوانم. نام نویسنده این کتاب هم مثل بسیاری از نامهای هنر مندان دیگر در گوشه ذهنم خاک می خورد تا اینکه دیشب در مصاحبه مثلث شیشه ای بار دیگر از او یاد شد. اما این بار وقتی شنیدم که از او با عنوان مرحوم نادر ابراهیمی نام بردند تعجب کردم و بعد حس اندوه همیشگیه از دست دادن یک انسان بزرگ . نادر ابراهیمی

نویسنده، شاعر ، ترانه سرا  و مترجم  در تاریخ 20 خرداد 87 ما را ترک کرد. روحش شاد و یادش گرامی باد.

 

از دیگر کتابهای خوب او که خواندن آن را به شما توصیه می کنم : "یک عاشقانه آرام "و "قصه های صحرا و هزار پای سیاه " است.

 

و چند جمله  دلنشین از کتا ب" بار دیگر شهری که دوست می داشتم " :

 

" برای دوست داشتن هر نفس زندگی ، دوست داشتن هر دم مرگ رابیاموز و برای ساختن هر چیز نو خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را"

 

" تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است وتحمل اندوه از گدایی همه شادیها آسانتر است"

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 18:9 توسط الناز |

 

شعری

        -خدای را-

شعری

بی: من دلم گرفته

با: آنچه هست و نیست

همین زندگی

شعری در ستایش از یک لبخند

                            یک سلام

و لذتی که دارد یک جرعه چای گرم

همراه یک رباعی خیام

شعری با آفتاب اول هر مصراع

و باغی از شکوفه در آخر

شعری برای این نزدیک

نزدیک تاب کودک در پارک

شعری که کودکان را بازیگوش تر کند

شعری که لاله ها را آبی کند

                             هوا را سبز

                           چین کاغذ را صاف

دیری است

از رقص جام باده و زلف یار

میدان شعر را خبری نیست

شعری-خدای را- شعری عاشقانه

                      شعری ناممکن در این دیار بگویید

                           

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:16 توسط الناز |

 

این سایت برای اونایی که به خودرو علاقه دارن  مفیده. پیشنهاد می کنم یه سری بزنید:

http://www.ezrtuning.blogfa.com/

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:21 توسط الناز |

 

 با اینکه بارها طعم تلخ جدایی رو حس کردم اما باز هم " حذر از عشق ندانم".

 به قول مارتین لوتر کینگ:  “Only  love can do that”

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:32 توسط الناز |

مثل اینکه مسعود ده نمکی قصد داره اخراجی های ۲ رو هم بسازه و باز همه مارو سورپرایز کنه.و مثل اینکه قراره آقای رشید پور مجری محبوب شب شیشه ای هم توش ایفای نقش کنه( به نقل از مجله سپیدار-  شماره  ۵۷-فروردین۸۷) الان به قول یکی از دوستان باز وبلاگ من شد روزنامه . خوشحالم چون اگه این خبر درست باشه باز هم یه فیلم قشنگ در راهه.

اینم شعر زیبا ی پایانی فیلم: 

دنیا رو با همه خوب و بدش

با همه زندونی های ابدش

پشت سر گذاشتن و رها شدن

رفتن و سری توی سرا شدن

واسشون تو بند دنیا جا نبود

دنیا که جای پرنده ها نبود

پشت سر گذشته های بی هدف

پیش رو لشکر آرزو به صف

تو بهشت آرزو گم نشدن

آدم حسرت گندم نشدن

وقتی موندن تو غبار زندگی

پر کشیدن از حصار زندگی

زنده موندن واسشون بهونه بود

زندگی بازی بچه گونه بود

یه صدا می خوندشون سمت خدا

با سکوتشون رسیدن به خدا

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:45 توسط الناز |

 

چیزی برای نوشتن ندارم فقط یه نکته که برای خودم جالب بود. این مدت یعنی از تعطیلات عید به بعد کامپیوترم خراب بود.اولش خیلی کلافه بودم احساس می کردم یه چیزی کمه اما کم کم عادت کردم و یه چیزی رو فهمیدم. اینکه من بدجوری به دنیای مجازی عادت کرده بودم و این مدت که کامپیوتر نبود باعث شد این عادت از سرم بیفته به قول خواهر م می گفت "هر وقت از بیرون می اومدم تو آن لاین بودی."

خلاصه این عادت که تا وقتی داشتمش خودم ازش خبر نداشتم برام خیلی جالب بود.  برای شما چطور ؟به نظر شما چرا آدم اینقدر زود عادت میکنه و حتی گاه بدون اینکه خودشم متوجه باشه وابسته میشه؟ به نظرتون  این اعتیاد به دنیای مجازی خوبه یا بد؟

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 14:12 توسط الناز |

( با ۲ روز تاخیر)

کسی تولد مرا به خاطرم می آورد

برای خاک قلب من

گل و شکوفه می خرد

کمی بزرگ می شوم

تنم جوانه می کند

فقط دلم یواشکی تو را بهانه می کند

اگر چه با سرود و شعر

دلم پر از چکاوک است

خودت بگو بدون تو تولدم مبارک است؟

..................................................................................................................

سلام دوستان

( وقتی این مطلبو نوشتم سفر بودم واسه همین کامنتهاتون بی جواب موند رفتم کافی نت که پستش کنم اما از اونجایی که روز خیلی خوبی به دنیا اومدم تمام کافی نتا تعطیل بود این شد که الان با دو روز تاخیر دارم دارم اینا رو می نویسم. )خلاصه رفتم کافی نت که خودم این روز رو به یه روز متفاوت تبدیل کنم . هر چند یکم متفاوت بود چون ساعت ۵:۴۷ صبح زمان طلوع خورشید و شروع روز ۱۲ فروردین با یه اس ام اس تبریک از خواب بیدار شدم.از اون موقع  تا الان خیلی از کسانی که منتظرشون بودم یا حتی نبودم بهم تبریک گفتند به جز یه نفر که دوریشو حس می کنم واسه همینم امسال مثل سالهای قبل سفر بهم خوش نگذشت.ظاهرا" می خندم و خوشم اما  تو دلم فاصله رو حس می کنم و یه نگرانی پنهان همراهمه.جالبه توی روز سوم سفر که این حس شدید تر شد از جلوی یه دکه روزنامه فروشی رد شدم و یه مجله جدول خریدم که اولش فال داشت و برای متولدین فروردین نوشته بود: هیچ وقت شادی خودت رو به کسی وابسته نکن تا همیشه از اون بر خوردار باشی.از من به شما نصیحت نگذارید شادی و غمتون به کسی وابسته بشه چون اون وقت میشید مثل من از سفرم لذت نمی برید.خلاصه اینکه از ۵:۴۷ صبح تا الان منتظر حضور یه نفر هستم و تا ۱۲شب -پایان تولدم هم منتظرش می مونم به امید اینکه روز تولدم رو فراموش نکرده نباشه. به قول شاعر:

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما همیشه منتظریم و کسی نمی آید.

فعلا" که ازش خبری نیست.کاش می فهمیدیم که گاهی یه تبریک خشک و خالی-یه اسم ام اس کوچولوچقدر ممکنه واسه طرف مقابل مهم باشه و روش تاثیر بزاره.بیایید محبت رو دریغ نکنیم!!!

پا نوشت:  دلم لک زده برگردم تهران آخه کلی کادو انتظارمو میکشه

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 2:6 توسط الناز |

بالاخره شب عید اومد و نوبت به این رسید که وبلاگهامونم مثل خونه هامون یه تکونی بدیم .  همیشه چیزی که قبل از عید خوشحالم می کنه شوق و ذوق و تلاش مردمه برای تمیز کردن خونه هاشون یا شایدم خونه های دلشون. امیدوارم همیشه خونه دلتون سبز باشه.سال نو رو به همتون تبریک می گم و این شعر و عکس هم تقدیم به همه دوستان عزیزم:

" بهار را باور کن"

باز کن پنجره را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است

باز کن پنجره را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگها پژمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست ؟

توی تاریکی شبهای بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

ومحبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن

                                               (فریدون مشیری) 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:44 توسط الناز |

 

زیر بارش ماتم

 به چتر تو پناه آوردم

فکر نمی کردم

وسعت چتر محبت

آن قدر کم باشد

بی خبر بودم

در این دنیا چترها یک نفره اند.

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 23:34 توسط الناز |

 

تو آنچنان مغرور از کنارم می گذری

که عظمت کوه را احساس می کنم

تو آنقدر پاکی  آن قدر آبی هستی

که دریا و آسمان تو را به یادم می آورند

تو آنقدر بزرگی که با کو چکی های من می سازی

و آنقدر پرشوری که شعر من پیش تو هیچ است ! هیچ!

.............................................................................................................

( برای اونی که شور نوشتنو در من زنده کرد و قراره بیاد اینو بخونه و برام نظر بده)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:0 توسط الناز |