تبليغاتX
خاطرات تنهایی
به یاد آرزوهایی که می میرند, سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد

دوستان خوبم

 با اینکه دلم برای همه شما عزیزان تنگ خواهد شد اما  باید بگم این پست تا اطلاع ثانوی آخرین پست این وبلاگ خواهد بود تاروزی که دوباره حسی منو وادار به نوشتن بکنه . روزی دور یا نزدیک...

 از دوستان خوبم مخصوصا" نویسندگان وبلاگهای قلب مهربون و نابخشوده و نیز خودمونی، مجنون لیلی، دل طوفانی، هم خونه و.... که به دلیل لود نشدن شماره امنیتی نتونستم جواب لطفشون رو بدم ، عذر خواهی میکنم.

ممنون که این مدت همراهم بودین

نوشته شده توسط الناز در ساعت 11:27 | لینک 


لالا  لالا گل آبی

چرا امشب نمی خوابی؟

لالا لالا  گل لاله

نبینه چشم تو ژاله

لالا گل خشخاش

بابات رفته خدا همراش

بابام رفته خدا همراش... خدا همراش

این روزا نبود پدر عزیزم رو بیشتر از هر موقع دیگه ای حس می کنم.

مثلا" وقتی برای خرید به بازار رفتم و مرتبا" مغازه دارها  برای فروش

بیشتر پیشنهاد خرید هدیه برای روز پدر رو می دادند و من با سکوت

نگاهشون می کردم...

پدرم همه آنچه که الان هستم رو مدیون تو ام ... 

دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه راه رفتن آموخت...



نوشته شده توسط الناز در ساعت 11:25 | لینک  | 

زیر سقف دلگیر آسمان دیشب
برای بیداری اشک های بیچاره ام
تا صبح ستاره میشمردم
شاید دلیلش پشت دستهای تو پنهان شده باشد
شاید گناهش کف دست های من نقاشی شده باشد
شاید آن موسیقی غمناک قدیمی این چنینم کرده باشد
من چه تنهایم غریبه ، دلم گرفته است
می خواهم بگریم اما اشک به مهمانی چشمانم نمی آید
تنم خسته و روحم رنجور گشته
می خواهم از این همه ناراحتی بگریزم
اما پاهایم مرا یاری نمی کنند
مانند پرنده ای در قفس زندانی گشته ام
از این همه تکرار خسته شده ام
چقدر دلم می خواهد طعم واقعی زندگی را بچشم ......
چقدر دلم می خواهد .....................
.



نوشته شده توسط الناز در ساعت 23:40 | لینک  | 

تا آمدم پرواز کنم

بالهایم را چیدند و گفتند:

« آسمان سهم تو نیست»

« به قفس قانع باش...»


نوشته شده توسط الناز در ساعت 0:2 | لینک  | 


اگر گاه به پوچی های دنیای مدرن نخندیم

در ظلمت یاس ها خواهیم پژمرد.


به نقل از کتاب ناتوردشت- اثر جی.دی سلینجر


نوشته شده توسط الناز در ساعت 10:6 | لینک  | 

احساس را از تو دارم...
اشك را هم همينطور...
شايد اصلا با اشك فهميدم كه احساس دارم و با تو فهميدم اشك...
اشك و احساس را دارم...
ولي تورا نه...

نوشته شده توسط الناز در ساعت 22:7 | لینک 

 شکوه قله چه بیهوده است

و این سکوت حزن آلود...

برای رفتن باید همیشه جاری بود

و در تمامی ظلمت

به اندازه تمامی دلهای سبز عاشق بود...

............................................................................................................

تقدیم به ورزشکار مردمی ایران زمین: ناصر حجازی

کسی که با مردم بود برای مردم زندگی کرد و با مردم خواهد ماند... یادش گرامی باد

نوشته شده توسط الناز در ساعت 20:33 | لینک  | 

دوستان

در راستای به روز کردن  وبلاگ و این که مدتی است نوشتن نتوانم و نیز اینکه در طنز نوشتن استعدادی ندارم. این مطلب را ازسایت http://oukhna.tanz.comدر اینجا می گذارم  تا البته اشاره  ای هم شده  باشه به اوضاع تورم زده ایران و اینکه این روزها چقدر قدرت خرید مردم کم شده و محدود شده است به مایحتاج ضروریشان.. به امید روزای بهتر

........................................................................................................................................

در نمایشگاه بین المللی کتاب امسال اتفاقی افتاد که تمام غرفه داران و بازدیدکنندگان را شگفت زده کرد. قدرت این شگفتی به حدی بود که بیشتر فروشندگان و مراجعه کنندگان انگشت حیرت به دهان گرفتندو بعضی ها آن را گزیدند و بعضی ها آن را قورت دادند. ستاره شناسان معتقدند این اتفاق (مانند گذشتن ستاره دنباله دار هالی از مقابل زمین) هرچندهزار سال یکبار می افتد و بسیار نادر و گاهی اوقات ناصر است. ابعاد این اتفاق بی نظیر به حدی بود که بعضی ها اشک شوق 

می ریختند و بعضی ها اشک حسادت و بعضی ها چیزی نمی ریختند.

در همین راستا ، خبرنگاران سراسر دنیا از این اتفاق گزارشهای پر سر و صدا تهیه کرده و به سراسر دنیا ارسال کردندو ناشر کتاب رکوردهای گینس نیز قرار است نام کسی را که این اتفاق را رقم زده در کتاب خود ثبت کند.

به گزارش اوشکول آبادی از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ، دیروز ، شاید هم پریروز، شاید هم پس پریروز در حالی که غرفه داران مگس می پراندند ، یکی از بازدید کنندگان به یکی از غرفه ها نزدیک شد و کتابی انتخاب کرد و در کمال تعجب آن کتاب را پسندید و باز هم در کمال تعجب دست در جیب کرد و در مقابل چشمهای حیرت زده هزاران مشتاق کتاب پولش را پرداخت و از سالن بیرون رفت.

هنوز به درستی مبلغ خرید کتاب توسط این فردناشناس روشن نیست.

اما به نظر می رسد این فردنادر حدودا" 10 تا 20 هزار تومان خرید کرده باشد. گفته می شود این فرد از سرمایه داران و مال اندوزان بوده که

علاقه زیادی به مطالعه دارد.

یکی از غرفه داران به خبرنگار یکی از خبرگزاری ها گفت:« امسال استقبال از نمایشگاه بی نظیر بود». لازم به ذکر است که این غرفه که غرفه نمونه شناخته شده است، از بازدیدکنندگان خواسته بود که آشغال بستنی و آب میوه ها را توی سطل زباله بیندازند و به جای ازدحام در مقابل غرفه اش توی صف بایستند و ابتدا از صندوق فیش تهیه کنند و سپس خوراکی تهیه فرمایند.

به گفته شمسی خانم به نقل از مدیر کل سازمان کتاب و کتاب خوانی شرکت شیلات و اتوبوس رانی خوشبختانه حذف یارانه ها و بالا رفتن قیمت ها هیچ تأثیری در کتاب و کتاب خوانی نداشته است، چرا که همچنان آمار مطالعه در کشور ما پایین است و کسی کتاب نمی خواند.

در همین راستا یکی از مسئولان که نخواست نامش فاش شود به خبر نگار ما گفت :« اینها فرافکنی است ، ما نباید توپ را توی زمین آنها شوت کنیم». او افزود: هر ایرانی در شبانه روز 26 ساعت مطالعه می کند»

اودر پاسخ به خبرنگار ما که پرسید مگر شبانه روز چندساعت است؟ گفت: «به تو مربوط نیست مگر تو هم می خواهی توپ شوی ودر زمین آنها شوت شوی؟»

به هر حال از این گزارش باید نتیجه گرفت که کتاب چیز خوبی است و ما باید آمار مطالعه را از اینی که هست بالاتر ببریم و به سقف 30 ساعت در شبانه روز برسانیم.



نوشته شده توسط الناز در ساعت 18:25 | لینک  | 

مرا با خیالت تنها نگذار

اصلا" به خودت نرفته است

مهربان نیست

آزارم می دهد

دلم خودت را می خواهد...



دوستان گلم

مدتیه که سرعت نت خیلی پایینه و در قسمت نظرات بلاگفا شماره ثبت نظر اصلا" لود نمیشه .

به همین دلیل با اینکه خیلی مشتاقم که جواب کامنتهای قشنگتون رو بدم اما متاسفانه

نمیتونم... ):



نوشته شده توسط الناز در ساعت 2:3 | لینک  | 

 

مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی , بدان که

زندگی می کنی...

نوشته شده توسط الناز در ساعت 13:54 | لینک  | 

 

امروز صبح طبق معمول سوار تاکسی های خطی که منو به خیابان ستارخان می رسانند شدم. وقتی سوار شدم اولین چیزی که توجهم را جلب کرد. اخلاق راننده بود. آن قدر مودب و متین بود که با خودم گفتم : احتمالا" تازه وارد این کار شده است.بقیه پول مسافرها رو دو دستی بهشون میداد و می گفت: « تقدیم به شماست». هر مسافری که از او می خواست پیاده بشه با خوشرویی تمام می گفت: «بله -چشم

-وظیفه است» و موقع پیاده شدن به آنها روز خوش می گفت. اما در

ازای این همه الفاظ محترمانه هیچ جوابی نمی شنید. تنها نگاه تعجب آمیز مسافران جواب همه اساعه ادب او بود.

ناخودآگاه دلم برایش سوخت. دلم برای مردممان هم سوخت که چرا محبت-ادب و احترام به هم نوع را فراموش کرده اند. چرا با چهره های عبوس سوار تاکسی میشوند و با چهره های عبوس تر پیاده؟ چرا ما یادمان رفته که می توانیم به غریبه ها در خیابان هم لبخند بزنیم و این لبخند حمل بر چیزی نگردد به جز خوشرویی و دادن انرژی مثبتی که

اثرش به خودمان هم بر می گردد.

در همین افکار بودم که به مقصد رسیدم و در جواب راننده که گفت روز خوش , گفتم: روز شما هم خوش و با لبخندی پیاده شدم.

 

نوشته شده توسط الناز در ساعت 19:32 | لینک  | 

 

۱-از آجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است

آنها که لب گشودند، خورده شدند

آنها که لال مانده اند، می شکنند

دندانساز راست می گفت:

پسته لال: سکوت دندان شکن است!

 

۲- من تعجب می کنم

چطور در روز روشن

دو هیدروژن با یک اکسیژن  ترکیب می شوند

و آب از آب تکان نمی خورد!

 

۳- بهزیستی نوشته بود:

شیر مادر، مهر مادر، جانشین ندارد

شیر مادر نخورده، مهر مادر پرداخت شد

پدرم یک گاو خرید

و من بزرگ شدم

اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت

جز معلم عزیز ریاضی ام

که همیشه می گفت:

گوساله، بتمرگ!!

 

۴- با اجازه محیط زیست

دریا، دریا دکل می کاریم

ماهی ها به جهنم!

کندوها پر از قیر شده اند

زنبورهای کارگر به عسلویه رفته اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

داریوش به پارس می نازید

ما به پارس جنوبی!

 

۵- صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم!

  

نوشته شده توسط الناز در ساعت 16:28 | لینک  | 

 

تو صحن ساحت چشمت هزار ابر بهاری

و من دعای کویرم

خدا کند که بباری...

 

نوشته شده توسط الناز در ساعت 23:17 | لینک  | 

خداحافظ ۸۹ !!

دارم میرم سفر.

سال نو رو پیشاپیش به همه دوستانی که اینجا میان تبریک می گم . به اونهایی هم که نمیان تبریک می گم.

دوستتون دارم

نوشته شده توسط الناز در ساعت 0:19 | لینک  | 

این روزها در زندگی گیر کرده ام. به جلو نمی روم اما گاه گاهی به

عقب و این روزها بیشتر.

این روزها روزهای خانه تکانی است. اما انگار بیشتر دلم تکان می خورد ،تا خانه.

گرد و غبار از اسباب خانه بلند می شود و بر دل من می نشیند،

نمی دانم کی قرار است دلم هم خانه تکانی شود؟

این روزها هر کتابی را که از قفسه بیرون می آورم اصلا" دست به

هر جای خانه که میزنم حس غریبی همراهیم می کنه.

حس نبود چیزهایی که تا همین چند سال پیش بودند. حس خوشایند اسکناس های  نویی که با اشتیاق از پدر می گرفتم . پدری که رفت اما خاطرات خوبش رو یادگار گذاشت تا تنها نباشم.

این روزها حس می کنم سالهای جوانیم دارند از من دور می شوند. آن هم روی دور تند. ۳۰ روز دیگر و یک تولد دیگر- چند سال فرصت دارم؟

این روزها می خواهم تولد دوباره روزها را جشن بگیرم اما  روزهای پشت سر لجوجانه تعقیبم می کنند.

این روزها بارش برفی زیباجوانه های زیباترباغ همسایه را سرما زده کرده است و دل من را هم...

جمعه ها را هرگز  دوست نداشتم.

 

نوشته شده توسط الناز در ساعت 17:20 | لینک  | 

 

اسفند

فصل رونق گلهاست

بنفشه ها

سنبل

و شبوهای رنگارنگ

نگاه کن:

هیچ ماهی آسمان این همه آبی نیست

زمین بیدار می شود

و گل ها از نفسش باز می رویند...

 

نوشته شده توسط الناز در ساعت 0:19 | لینک  | 

 

زمان سلطان محمود مي كشتند كه "شيعه " است .
زمان شاه سليمان مي كشتند كه " سني " است .
زمان ناصرالدين شاه م يكشتند كه "بابي " است .
زمان محمد علي شاه مي كشتند كه " مشروطه طلب " است .
زمان رضا خان مي كشتند كه " مخالف سلطنت مشروطه " است .
زمان پسرش مي كشتند كه " خرابكار " است .
امروز توي دهنش ميزنند كه " منافق " است .
و فردا وارونه بر خرش مي نشانند و شمع آجين اش ميكنن كه

" لا مذهب " است .

اگر اسم و اتهامش را در نظر نگيريم چيزي عوض نميشود .
توي آلمان هيتلري مي كشتند كه " يهودي " است .
حالا توي اسرائيل مي كشند كه " طرفدار فلسطيني " است .
عرب ها مي كشند كه" جاسوس صهيونيست " هاست .
صهيونيست ها مي كشند كه "فاشيست " است .
فاشيست ها مي كشند كه "كمونيست " است .
كمونيست ها مي كشند كه " آنارشيست " است .
روس ها مي كشند كه " پدر سوخته از چين حمايت مي كند "
چيني ها مي كشند كه "حرامزاده سنگ روسيه را به سينه ميزند ".
مي كشند و مي كشند و مي كشند....
.
.
.
چه قصاب خانه ايست اين دنياي بشريت ....

( زنده یاد احمد شاملو)

نوشته شده توسط الناز در ساعت 16:7 | لینک  | 

 

دلم همسایه آه است...

نوشته شده توسط الناز در ساعت 17:50 | لینک  | 


آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادی

دست خود ز جان شستم از براي آزادي

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را

مي دوم به پاي سر در قفاي آزادي

با عوامل تكفير صنف ارتجاعي باز

حمله ميكند دايم بر بناي آزادي

در محيط طوفان زاي ، ماهرانه در جنگ است

ناخداي استبداد با خداي آزادي

شيخ از آن كند اصرار بر خرابي احرار

چون بقاي خود بيند در فناي آزادي

دامن محبت را گر كني ز خون رنگين

مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي

فرخي ز جان و دل مي كند در اين محفل

دل نثار استقلال ، جان فداي آزادي
 
نوشته شده توسط الناز در ساعت 17:55 | لینک  | 


برای دوست داشتنت
محتاج دیدنت نیستم...
اگر چه نگاهت آرامم می کند
محتاج سخن گفتن با تو نیستم ...
اگر چه صدایت دلم را می لرزاند
محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...
اگر چه برای تکیه کردن ، شانه ات محکم ترین و قابل

اطمینان ترین است

دوست دارم
نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...به تو تکیه کنم
دوست دارم بدانی
حتی اگر کنارم نباشی...
باز هم

نگاهت می کنم ... صدایت را می شنوم ...و به تو تکیه می کنم.


نوشته شده توسط الناز در ساعت 3:11 | لینک  | 

هرگز دوست نداشتم ماهي بشم

مي دونيد چرا؟

ماهي هم عاشق آبه

هم محتاج به آب

عاشق بودن رو دوست دارم

اما محتاج بودن؟

هميشه دوست داشتم شتر باشم...صبور

يا گاو باشم كه هيچي حاليش نيست

اما حيف  كه ماهي شدم

ماهي  ای هستم كه توي تنگ بلورش اسيره

ماهي اي كه نمي تونه تو آب گل آلود نفس بكشه...

................................................................................................................

امروز سالگرد فوت اولين خواننده آهنگ الهام بخش ياردبستاني من - فريدون فروغي (1329-1380) است. يادش گرامي...

نوشته شده توسط الناز در ساعت 14:26 | لینک  | 

امروز داشتم تعداد سرداران شاغل در سازمان تربيت بدني تاچند وقت ديگه سابقمون رو مي شمردم ,وقتي تعدادشون به 5 رسيد (جعفري- تاج...) ديگه نيازي نديدم بيشتر جستجو كنم. وقتي  سازمان و

فدراسيون فوتبال ما رو كساني  پر كردن كه به  جاي سابقه ورزشي - سابقه نظامي  دارند جاي تعجب نيست كه ببينيم تيم ايران بعد از 3 بازي خوب وقتي در مقابل يك تيم منسجم و با برنامه  يعني كره قرار مي گيره اين چنين تحقير ميشه.

و بعد مثل هميشه انگشتهاي اتهام به سوي سرمربي تيم گرفته ميشه

تا از بقيه صلب مسئوليت بشه و باقي  پستها ابقاء .اين چرخه هميشه ادامه داشته و داره. از زماني كه فردوسي پور عزيز گفت : خداحافظ

برانكو- خداحافظ جام جهاني... تا امروز كه مي گوييم خداحافظ جام آسيا


نوشته شده توسط الناز در ساعت 13:28 | لینک  | 

من ، تو

مقصر ويرگول است! 


نوشته شده توسط الناز در ساعت 10:48 | لینک 






 امروز صبح چقدر دلم مي خواست برف بازي كنم- كودكانه- اما هيچ كس نبود كه باهام بياد: به اين ميگن يه تنهايي واقعي...

نوشته شده توسط الناز در ساعت 22:38 | لینک  | 



مي خواهم روزهايم را عوض كنم

مي خواهم زندگي ام را عوض كنم

مي خواهم خانه ام را عوض كنم

نفسهايم را مي خواهم عوض كنم


فرداها مي روم به يك دنياي جديد...



نوشته شده توسط الناز در ساعت 13:12 | لینک  | 

شعري از امير عاملي خطاب به محمد رضا شجريان،منتشر شده در

فارس نيوز و پاسخ اين حواننده محبوب به او :

گم شدی آوازه خوان پیر ما                 گم شدی آخر به زیر دست و پا

کرد بیگانه تو را ابزار خویش                خود شدی تا نور حق دیوار خویش

ربنایت چون خودت از یاد رفت              خیل شاگردان، هلا! استاد رفت

رفته‌ای از پیش ماها دور حیف             در سر پیری شدی مغرور حیف

 مطرب عهد شبابم بوده‌ای                 مزه نان و کبابم بوده‌ای

خوب می‌خواندی صدایت خوب بود        بعد تاج اصفهان مطلوب بود

می‏زدی چه چه برای شیخ و شاب        با نوای تار و تنبور و رباب

هست ساز اینک ولی آواز نیست      یک در گوشی به سویت باز نیست

تا نپیوندی عزیزم بر زوال                     کاشکی بودی مرید اعتدال

مکر آمریکا تو را منفور کرد                   زرق و برق غرب چشمت کور کرد

چونکه پیراهن دو تا شد بد شدی         مثل آن مطرب که بد می‌زد شدی

«سایه»ات فرموده بود آوازه‌خوان          که مرید پیردل باش و بمان

لیک ‌ای مطرب دریغا که غرور               کرد از مردم تو را صد سال دور

 وقت پیری ناز کردی با همه                ناز را آغاز کردی با همه

ناز کم کن سوی ملت باز گرد              کم بگو از یأس ای استاد زرد»

 

    جوابیه محمدرضا شجریان :

  مطلع گردیدم که این بنده را مور خطاب قرار دادید . با اینکه از فن شعر سرایی بهره چندانی ندارم لیکن چند بیتی فی البداهه و بی ویرایش در جوابتان نگاشته شد ، باشد که قضاوت بین ما واگذار شود به ملت بزرگ ایران .

 خاک پای ملت ایران - محمد رضا شجریان

 

گم نخواهد شد صدای ِ ناز من          چونکه از دل می رسد آواز من

این نه آواز من و ساز من است         این صدای سالهای میهن است

ربنا خواندم که ملت روزه بود             روزه ی دل بود و غمها می فزود

من صدای شادی این مردمم             من خود آزادی این مردمم

حیف عمری را که جهل آمد پدید        حیف ملت رنگ آزادی ندید

من نه پیرم آنچه را گفتی حسود        پیر راهم دان به هر بود و نبود

مطربم خواندی عزیزا ، جاهلی           جاهلی؟ نه ،نه ،بلکه عاملی

تاج را قدرش شناسی بی خرد          ای که خواندی ملتی را رنگ زرد؟

ملتی را گر ندیدی . مرده ای              چوب رب را بی صدا تو خورده ای

این نشان است تا روی رو به زوال       هرکه شد خارج ز مرز اهتدال

قدر "سایه" می شناسی ای عدو؟      او که هجرت کرد از رفته بر او

"سایه"خورشید است در این آسمان گرچه گفته است او مرا آوازه خوان

خانه ی من شد دل پیر و جوان            معبد عشاق دل شد آستان

من غرور خود ز ملت یافتم                   نی به زر یا زور قدری یافتم

ناز را بازار ملت می خرد                      ملتی نامم به عزت می برد

من اگر خاشاک باشم بهتر است          بهتر از آنکس که مخدوم زر است

خادمش افسوس نادان است و بس    کی شناسد فرق زر با جمله خس

من اگر پیرم ولی مستغنیم                    بی نیاز احترامم ،دون نیم

گوشه گوشه ،نام من آواز شد       آگهی شعرت به کین ،همساز شد

 جاهلا! زین بیش تو یاوه مگو                رو ره عشق مرا ای دل بپو

به اميد ایرانی سبز

...............................................................................................................

اصلاحيه:
يكي از دوستان در كامنتشون نكته اي رو تذكر دادند و من هم اينجا نوشتمش تا
همه در جريان قرار بگيرند: شعر منتسب به آقای شجریان را ایشان نسرودند بلکه
یکی از دوستداران ایشان به نام خانوم صبا در جواب خزعبلات عاملی گفتند.
خود ایشان هم در وب سایت شرکت دل آواز این شعر را تکذیب کردند.
(با تشكر از آقاي يارمحمدي نويسنده وبلاگ زخمه)


نوشته شده توسط الناز در ساعت 12:7 | لینک  | 

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن

منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن

وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم

كه در طريقت ما كافريست رنجيدن

به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات؟

بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن

.......................................................................................................................................

از همتون ممنونم كه با وجود حضور كمرنگم باز هم منو با كامنتهاي قشنگتون همراهي مي كنيد.

گفت از دوست چه ديدي كه چنين مسروري؟

گفت از دوست همين بس  كه مرا ياد كند


نوشته شده توسط الناز در ساعت 22:41 | لینک  | 

می خواهم  بگویم ......

فقر  همه جا سر میكشد .......

فقر ، گرسنگی نیست .....

فقر  ، عریانی  هم  نیست ......

فقر  ،  گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میكند .........

فقر  ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر  ، ذهن ها را مبتلا میكند .....

فقر  ، بشكه های نفت را در عربستان ، تا  ته  سر میكشد .....

فقر   ،  همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ......

فقر  ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند ......

فقر  ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر  ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر  ،  همه جا سر میكشد ........

فقر  ، شب را " بی غذا  " سر كردن نیست ...

فقر  ، روز را  " بی اندیشه"   سر كردن است ...


(دكتر علي شريعتي) 

نوشته شده توسط الناز در ساعت 15:19 | لینک  | 

بهار گفت به نجوا:

كه برگ سبز و شكوفاست

خزان به خشم درآمد كه :

زرد و سرد و غم افزاست

به خنده گفت زمستان كه:

 برگ چيست ؟

سبز و زرد كجاست؟

در اين ميان كسي پاسخ از درخت نخواست !

منبع:؟؟




نوشته شده توسط الناز در ساعت 19:51 | لینک  | 

سلام دوستان

مدتی است  که درهای آرامگاه ظهیر الدوله به روی عموم گشوده شده . عکسهایی که از این آرامگاه گرفتم رو اینجا میزارم تا شاید  شما هم میان آنها اسمها و خاطرات آشنایی را بیابید.










نوشته شده توسط الناز در ساعت 14:50 | لینک  |