تبليغاتX
خاطرات تنهایی
 

در گذشت خسرو شکیبایی را به همه دوستدارانش تسلیت می گویم.

( مراسم تشییع و بزرگداشت آن عزیز فردا صبح  ۳۰/۴/۸۷ ساعت ۹ صبح در تالار وحدت برگزار می گردد)

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

                          هر کسی نغمه خود خواندو از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

                          خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 20:7 توسط الناز |

 

روح پدرم شاد که می گفت به استاد

                                   فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 13:40 توسط الناز |

...زندگی خالی نیست مهربانی هم هست

سیب و ایمان هم هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

( سهراب سپهری)

( یکی از دوستان این عکس رو برای من فرستاد و من با گذاشتن این پست می خوام ازش تشکر کنم.)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:59 توسط الناز |

 

وقتی به دوردست می نگرم ، تو را می بینم

و يک لحظه دوباره پشت درختهای همیشه بهار پنهان می شوی

صدایت می کنم، هیچ وقت قایم باشک را

دوست نداشته ام

همیشه لذت می برم از سک سک

وقتی تو را دوباره پيدا می کنم

هنوز هم می نالم

چون نمی دانم چه وقت لذت سک سک را

باز خواهم چشید!

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:22 توسط الناز |

 

نمی دانم چند نفر از شما با این اسم آشنایی دارید. من او را با کتاب"  بار دیگر شهری که دوست می داشتم" شناختم. کتابی لطیف،  جذاب و سر شار از معانی انسانی. کتابی که آنچنان زیبا نوشته شده بود که مرا وادار کرد دوبار دیگر نیز آن رابخوانم. نام نویسنده این کتاب هم مثل بسیاری از نامهای هنر مندان دیگر در گوشه ذهنم خاک می خورد تا اینکه دیشب در مصاحبه مثلث شیشه ای بار دیگر از او یاد شد. اما این بار وقتی شنیدم که از او با عنوان مرحوم نادر ابراهیمی نام بردند تعجب کردم و بعد حس اندوه همیشگیه از دست دادن یک انسان بزرگ . نادر ابراهیمی

نویسنده، شاعر ، ترانه سرا  و مترجم  در تاریخ 20 خرداد 87 ما را ترک کرد. روحش شاد و یادش گرامی باد.

 

از دیگر کتابهای خوب او که خواندن آن را به شما توصیه می کنم : "یک عاشقانه آرام "و "قصه های صحرا و هزار پای سیاه " است.

 

و چند جمله  دلنشین از کتا ب" بار دیگر شهری که دوست می داشتم " :

 

" برای دوست داشتن هر نفس زندگی ، دوست داشتن هر دم مرگ رابیاموز و برای ساختن هر چیز نو خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را"

 

" تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است وتحمل اندوه از گدایی همه شادیها آسانتر است"

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 18:9 توسط الناز |

 

شعری

        -خدای را-

شعری

بی: من دلم گرفته

با: آنچه هست و نیست

همین زندگی

شعری در ستایش از یک لبخند

                            یک سلام

و لذتی که دارد یک جرعه چای گرم

همراه یک رباعی خیام

شعری با آفتاب اول هر مصراع

و باغی از شکوفه در آخر

شعری برای این نزدیک

نزدیک تاب کودک در پارک

شعری که کودکان را بازیگوش تر کند

شعری که لاله ها را آبی کند

                             هوا را سبز

                           چین کاغذ را صاف

دیری است

از رقص جام باده و زلف یار

میدان شعر را خبری نیست

شعری-خدای را- شعری عاشقانه

                      شعری ناممکن در این دیار بگویید

                           

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:16 توسط الناز |

 

این سایت برای اونایی که به خودرو علاقه دارن  مفیده. پیشنهاد می کنم یه سری بزنید:

http://www.ezrtuning.blogfa.com/

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:21 توسط الناز |

 

 با اینکه بارها طعم تلخ جدایی رو حس کردم اما باز هم " حذر از عشق ندانم".

 به قول مارتین لوتر کینگ:  “Only  love can do that”

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:32 توسط الناز |

مثل اینکه مسعود ده نمکی قصد داره اخراجی های ۲ رو هم بسازه و باز همه مارو سورپرایز کنه.و مثل اینکه قراره آقای رشید پور مجری محبوب شب شیشه ای هم توش ایفای نقش کنه( به نقل از مجله سپیدار-  شماره  ۵۷-فروردین۸۷) الان به قول یکی از دوستان باز وبلاگ من شد روزنامه . خوشحالم چون اگه این خبر درست باشه باز هم یه فیلم قشنگ در راهه.

اینم شعر زیبا ی پایانی فیلم: 

دنیا رو با همه خوب و بدش

با همه زندونی های ابدش

پشت سر گذاشتن و رها شدن

رفتن و سری توی سرا شدن

واسشون تو بند دنیا جا نبود

دنیا که جای پرنده ها نبود

پشت سر گذشته های بی هدف

پیش رو لشکر آرزو به صف

تو بهشت آرزو گم نشدن

آدم حسرت گندم نشدن

وقتی موندن تو غبار زندگی

پر کشیدن از حصار زندگی

زنده موندن واسشون بهونه بود

زندگی بازی بچه گونه بود

یه صدا می خوندشون سمت خدا

با سکوتشون رسیدن به خدا

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:45 توسط الناز |

 

چیزی برای نوشتن ندارم فقط یه نکته که برای خودم جالب بود. این مدت یعنی از تعطیلات عید به بعد کامپیوترم خراب بود.اولش خیلی کلافه بودم احساس می کردم یه چیزی کمه اما کم کم عادت کردم و یه چیزی رو فهمیدم. اینکه من بدجوری به دنیای مجازی عادت کرده بودم و این مدت که کامپیوتر نبود باعث شد این عادت از سرم بیفته به قول خواهر م می گفت "هر وقت از بیرون می اومدم تو آن لاین بودی."

خلاصه این عادت که تا وقتی داشتمش خودم ازش خبر نداشتم برام خیلی جالب بود.  برای شما چطور ؟به نظر شما چرا آدم اینقدر زود عادت میکنه و حتی گاه بدون اینکه خودشم متوجه باشه وابسته میشه؟ به نظرتون  این اعتیاد به دنیای مجازی خوبه یا بد؟

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 14:12 توسط الناز |

( با ۲ روز تاخیر)

کسی تولد مرا به خاطرم می آورد

برای خاک قلب من

گل و شکوفه می خرد

کمی بزرگ می شوم

تنم جوانه می کند

فقط دلم یواشکی تو را بهانه می کند

اگر چه با سرود و شعر

دلم پر از چکاوک است

خودت بگو بدون تو تولدم مبارک است؟

..................................................................................................................

سلام دوستان

( وقتی این مطلبو نوشتم سفر بودم واسه همین کامنتهاتون بی جواب موند رفتم کافی نت که پستش کنم اما از اونجایی که روز خیلی خوبی به دنیا اومدم تمام کافی نتا تعطیل بود این شد که الان با دو روز تاخیر دارم دارم اینا رو می نویسم. )خلاصه رفتم کافی نت که خودم این روز رو به یه روز متفاوت تبدیل کنم . هر چند یکم متفاوت بود چون ساعت ۵:۴۷ صبح زمان طلوع خورشید و شروع روز ۱۲ فروردین با یه اس ام اس تبریک از خواب بیدار شدم.از اون موقع  تا الان خیلی از کسانی که منتظرشون بودم یا حتی نبودم بهم تبریک گفتند به جز یه نفر که دوریشو حس می کنم واسه همینم امسال مثل سالهای قبل سفر بهم خوش نگذشت.ظاهرا" می خندم و خوشم اما  تو دلم فاصله رو حس می کنم و یه نگرانی پنهان همراهمه.جالبه توی روز سوم سفر که این حس شدید تر شد از جلوی یه دکه روزنامه فروشی رد شدم و یه مجله جدول خریدم که اولش فال داشت و برای متولدین فروردین نوشته بود: هیچ وقت شادی خودت رو به کسی وابسته نکن تا همیشه از اون بر خوردار باشی.از من به شما نصیحت نگذارید شادی و غمتون به کسی وابسته بشه چون اون وقت میشید مثل من از سفرم لذت نمی برید.خلاصه اینکه از ۵:۴۷ صبح تا الان منتظر حضور یه نفر هستم و تا ۱۲شب -پایان تولدم هم منتظرش می مونم به امید اینکه روز تولدم رو فراموش نکرده نباشه. به قول شاعر:

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما همیشه منتظریم و کسی نمی آید.

فعلا" که ازش خبری نیست.کاش می فهمیدیم که گاهی یه تبریک خشک و خالی-یه اسم ام اس کوچولوچقدر ممکنه واسه طرف مقابل مهم باشه و روش تاثیر بزاره.بیایید محبت رو دریغ نکنیم!!!

پا نوشت:  دلم لک زده برگردم تهران آخه کلی کادو انتظارمو میکشه

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 2:6 توسط الناز |

بالاخره شب عید اومد و نوبت به این رسید که وبلاگهامونم مثل خونه هامون یه تکونی بدیم .  همیشه چیزی که قبل از عید خوشحالم می کنه شوق و ذوق و تلاش مردمه برای تمیز کردن خونه هاشون یا شایدم خونه های دلشون. امیدوارم همیشه خونه دلتون سبز باشه.سال نو رو به همتون تبریک می گم و این شعر و عکس هم تقدیم به همه دوستان عزیزم:

" بهار را باور کن"

باز کن پنجره را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است

باز کن پنجره را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگها پژمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست ؟

توی تاریکی شبهای بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

ومحبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن

                                               (فریدون مشیری) 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:44 توسط الناز |

 

زیر بارش ماتم

 به چتر تو پناه آوردم

فکر نمی کردم

وسعت چتر محبت

آن قدر کم باشد

بی خبر بودم

در این دنیا چترها یک نفره اند.

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 23:34 توسط الناز |

 

تو آنچنان مغرور از کنارم می گذری

که عظمت کوه را احساس می کنم

تو آنقدر پاکی  آن قدر آبی هستی

که دریا و آسمان تو را به یادم می آورند

تو آنقدر بزرگی که با کو چکی های من می سازی

و آنقدر پرشوری که شعر من پیش تو هیچ است ! هیچ!

.............................................................................................................

( برای اونی که شور نوشتنو در من زنده کرد و قراره بیاد اینو بخونه و برام نظر بده)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:0 توسط الناز |

LOVE

Some say love  is the river that drowns the tender reed.
 
Some say love  is the razor that leaves your soul to bleed.
 
Some say love  is a hunger, an aching endless need.
 
I say love  is a flower and you, its only seed.
 
It's the heart afraid of breaking that never learns to dance.
 
It's the dream afraid of waking that never takes a chance.
 
It's the one who won't be taken who cannot seem to give,

 and the soul afraid of dying that never learns to live.
 
 When the night has been too lonely and the road has been too long,

and you think that love is only for the lucky and the strong,

just remember in the winter far beneath the bitter snow lies the seed
 
that with the sun's love in the spring becomes the Rose.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 21:48 توسط الناز |

 

خوشا آنان که با عزت زگیتی                 بساط خویش برچیدند و رفتند

   زکالاهای این آشفته بازار                   محبت را پسندیدند و  رفتند

خوشا آنان که از پیمانه دوست               شراب عشق نوشیدند و رفتند

خوشا آنان که با ایمان واخلاص               حریم دوست بوسیدند و رفتند

  خوشا آنان که در راه دو عالم                به خون خویش غلطیدند و رفتند 

  خوشا آنان که بار دوستی را                  کشیدند  و  نرنجیدند  و  رفتند

  خوشا  آنان که  بذر  آدمیت                      در این ویرانه پاشیدند و رفتند

           

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 14:56 توسط الناز |

 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

                                        سرها در گریبان است.

کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

 

نگه جز پیش پارا دید نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

 که سرما سخت سوزان است.

نفس، کس گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر، درهابسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان،

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه،

غبارآلوده مهر و ماه،

زمستان است.

                                         ( مهدی اخوان ثالث)

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 13:39 توسط الناز |

سلام دوستان

یه مدتی نبودم که علتش مسافرت بود. الان که برگشتم دیدم بد نیست یه تنوعی ایجاد کنم و گریزی هم به سیاست بزنم.مطلب زیر رو که در مورد رئیس جمهور (خیلی خیلی خیلی خیلی...........................)محبوبمونه از سید ابراهیم نبوی براتون نقل می کنم . خودتون بخونید و قضاوت کنید:

 

 

منبع: روز آنلاین|

 نویسنده: ابراهیم نبوی

 

 

 

در آستانه یک تحول بزرگ

دکتر خوش قدم، که دوره ریاست جمهوری اش را از سفر به نیویورک آغاز کرد و امروز به کابل رفته بود، در این سفر گفت: « دنیا در آستانه یک تحول بزرگ است.» آگاهان پرسیدند: « شما اینو از کجا فهمیدین؟» دکتر خوش قدم، معروف به احمدی نژاد سخنان زیر را در این مورد اعلام کرد: « در این دو سه سال دنیا به سوی تحولی بزرگ می رود که من نشانه های آن را می بینم، یک باره انگار جمعیت مردم صدها برابر شده است، من تا دو سال قبل در هیچ جا این همه آدم را نمی دیدم، مردم دچار سرگردانی شده اند و دائما از این کشور به آن کشور و از این شهر به آن شهر می روند. به نظر می رسد که جهان وسعت بیشتری یافته است، تعداد اتاق هایی که در اختیار انسانهاست بیشتر شده و انسان های کوخ نشین در کاخ های عظیم هرچه می خواهند می کنند. تصاویری که از انسانها پخش می شود، دیگر آن تصاویر کاذب قبلی نیست، بلکه تصاویر مومنین و افرادی که عشق خداوند را دارند، هر روز در رسانه های استکباری نشان می دهند. مردم همه به شکل واحدی درآمده اند، من با چشمان خودم می بینم که در شهرستانها بسیاری از همین مردم عادی با لباس های نظامی و یونیفورم های کارخانجات و لباس های مدارس ظاهر می شوند و این از نشانه های تغییر جهان است. دنیا به طرفی پیش می رود که پول که زمانی مردم در جهان برای به دست آوردن آن چه زحمت ها می کشیدند، در دست مستضعفان قرار می گیرد و نابود می شود، نشانه های نابودی آمریکا را می توان دید، من تا سال گذشته آمریکا را از دل نیویورک دیدم، اما اکنون هر کجا می روم، اثری از آمریکا نیست و دائم اثری از افغانستان و سوریه است. من نشانه های تغییرات بزرگی را می بینم، انسان احساس می کند مومنین دور و بر آدم را گرفته اند و تعداد اتومبیل هایی که انسانها را حمل و نقل می کند بشدت افزایش یافته است. انسان احساس می کند که گل های زیادی در اتاق ها وجود دارد که تا دو سال قبل اصلا نبود. در این دو سال انسان ها به زبانهای مختلف حرف می زنند و با وجود زبانهای مختلف مقصد واحدی دارند. از طرفی دروغ بسیار زیاد شده است، چرا که انسان های عصر حاضر در این دو سال و چند ماه وقتی به انسان می رسند، از انسان ها تعریف می کنند، ولی وقتی مقالاتی که در مورد انسان نوشته شده است، می خوانید دائما فحش می دهند و انتقاد می کنند. جهان در آستانه تحولی بزرگ است.

 

 

 

با تشکر از دوستی که این مطلب رو برای من فرستاد 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 18:59 توسط الناز |

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:29 توسط الناز |

سلام به همه عزیزان

شب یلدا مبارک.امیدوارم به همه خوش بگذره.

                       

شب یلدا تو ای فرزند فردوسی که در هرجای این گیتی

شب چله، شب یلدا، شب مهرو شب نزدیکی دلها

 شب پیروزی نورو شب مرگ سیاهی را

کنار سفره رنگین خوراکی ها، کنا رمرد م فامیل

ویا همسایه با یا د و به پاس زایش نور و سپیدی،

 جشن میگیری،

 کتاب حافظ و فردوسی فرزانه میخوانی،

 مبارک بادت این جشن ونوید روز پیروزی.

هم میهن - مومنی 24 – 9 - 86

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 19:44 توسط الناز |

 

گفتی : بی بهانه دوست داشته باش

گفتم: بهانه من برای زندگی دوست داشتن است....

..............................................................................................................

سلام

وقتی پایان رو نوشتم که به یه پایان مهم رسیده بودم.اون موقع تصمیم گرفتم دیگه اینجا ننویسم. اما الان خیلی چیزا فرق کرده.دارم یه چیز جدید رو تجربه می کنم و    انگار دوباره دارم متولد میشم . یه شروع دوباره -پس وبم هم باید یه شروع دوباره داشته باشه.خوشحالم فقط همین.

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 11:23 توسط الناز |

 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

و وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم...

و چه سخت است تنها زندگی کردن

مثل تنها متولد شدن است

مثل تنها مردن...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 2:2 توسط الناز |

بعد از مدتها یه روز یه کم خوب داشتم ، (البته بماند که گاهی اوقات خودم شادی رو از خودم می گیرم.)

با یه اکیپ متفاوت رفتیم کوه ، آدمهای بهتر و شاید یه نفر که بشه دوست نامیدش.

ومن از همیشه احساس آزادی بیشتری داشتم . به خصوص اینکه یک ماه منتظر تمام شدن ماه رمضان بودم تا بتونم دوباره از آرامش کوه و هوای پاکش لذت ببرم.

شایدم علتش دوباره دیدن یه نفر بود. هرچند که باز هم باهاش دعوام شد. همیشه خودش می گفت ما همه رهگذریم. اما اون کسیه که اومد تو زندگیه من و شاید دیگه هیچ وقت نره .هر چند کلمه رفتن رو بیش از همه از اون شنیدم.

به قول اون « آدمها عشق می ورزند، عشقشون رو به نفرت تبديل می کنند و بعد دوباره عشق می ورزند» اما من این بار دیگه نمی خوام متنفر بشم ، هر چند اون خیلی سعی کرد و خیلی  با من جنگید اما من هم امیدوارم و سعی می کنم که این عشق همیشه یه عشق بمونه . هر چند فاصله عشق از تنفر تار مویی بیش نیست اما با وجود همه سختی هاش این بار دیگه نمی خوام بزارم این عشق مثل دفعه قبل به نفرت بدل شه . می خوام مثل یه راز برای همیشه تو قلبم نگهش دارم ، ناب ، پاک و بدون ريا . می خوام کسی ازش خبر نداشته باشه ،خوشحالم، این چیزیه که هیچ کس نمی تونه ازم بگیره. می تونم این احساس رو تا تا وقتی از این دنیا می رم  با خودم داشته باشم و مرگ... چقدر جذابه. ( اما شاید این هم یه جور تنفر از این دنیا  و زندگی باشه  و من که می خواستم با نفرت از این دنیا نرم پس بهتره به مرگ فکر نکنم) باز هم هر چند...

آره انسان موجود عجیبی است.

................................................................................................................

 

* یعنی روز خوبی داشتم و خوشحال بودم ، این طوری نوشتم . اگه غمگین بودم چی می نوشتم؟

اشکال نداره می گن همیشه انسانهای بزرگ غمهای بزرگ دارند.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 20:56 توسط الناز |

 

کاش سهم ما از بودن آدمها فقط یه خاطره نبود...........

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:26 توسط الناز |

 

دلتنگی های آدمی را

باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی

به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

وشگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو ومن.

 

( احمد شاملو)

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 21:39 توسط الناز |

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:30 توسط الناز |

 

دل من دیر زمانی است که می پندارد

دوستی نیز گلی است

مثل نیلوفر وناز

بی گمان سنگ دل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

دانسته بیازارد.

                   « فریدون مشیری»

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 19:8 توسط الناز |

 

دنیای قشنگی داشتم ، دنیایی که توی اون جواب محبت ، محبت بود و جواب

 دوست داشتن ، دوست داشتن ، تا اینکه یکی اومد تو زندگیم  وچشمم رو به

 یک سری حقایق باز کرد ، حقایقی که هیچ وقت نخواستم باورشون کنم و بعد

 یک سری اتفاقات...

شاید کمی دیر اما اون دنیای  قشنگ کاغذی فرو ریخت ، دنیایی که توی انزوای

 تنهایی خودم ساخته بودمش، دنیایی که توی اون می شد به هر چیز ساده ای خندیدو

" با خوردن یه بستنی شاد بود"

حالا دیگه تو این دنیای جدید  نمی شه فقط به خوبیهای آدمها فکر کرد.

 دنیای جدید  دنیائیه که در آن نباید همه رو دوست داشت ، دنیایی که در آن جواب احترام ،احترام نیست و جواب مهرورزی هم.

دنیایی که توی اون بهانه های کو چک خوشبختی دیگه وجود ندارند...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:14 توسط الناز |

 

امروز با سبدی تهی از الفبا

آمده ای

در مرور من شتاب مکن

همه خویش را

برایت زمزمه خواهم کرد

آرام ، آرام

از کودکی (الف) تا کهنسالی (ی)

اما ، فردا با سبدی لبریز از من

کجا خواهی رفت؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:12 توسط الناز |

 

امروز اتفاق جالبی افتاد ، یک شعر رو با یک بار شنیدن حفظ شدم (توی تاکسی)

باز هم شاید چون این شعر غمنامه من بود، پس می نویسمش:

 

پدر رفتی نگاه کن بی حبیبم

از عشق تو یه عمره بی نصیبم

دلم سر می کشه هر شب تا رویا

تو در باغ بهشتی ، من تو دنیا

شب مهتابیه امشب دوباره

پدر از درد و غم دل بی قراره

دلم می خواست یه شب با تو نشینم

گل رو تو با یک بوسه بچینم

اگه می شد بیای و باز بخندی

با گرمیت راه دردا رو ببندی

می گفتم اون موقعس که من برنده ام

سبک بالم مثال یک پرنده ام

اگه می شد با اون ساز قدیمیت

با اون گرمی آواز صمیمیت

واسه یک بار دیگه باز می خوندی

چی می شد آخ اگه می شد می موندی

چی می شد آخ اگه می شد می موندی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:9 توسط الناز |